تبليغاتX
هیچکس تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز عشق اشتباه فاحش یک فرد در تمییز یک فرد عادی از افراد عادی دیگر است یک اهرم به اندازه کافی بلند به من بدهید من می توانم تمام جهان را تکان دهم جهان فقط همین جهان ظاهر است و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند www.orbitz.blogfa.com



نمی‌دانم از من ناراحتی یا نه

این به من ربطی ندارد

دلم برایت تنگ شده

که این هم به تو ربطی ندارد...

+ نوشته شده در  Sun 31 Jan 2010ساعت 1:27  توسط هیچکس  | 



قدری شبیه اویی...
من اشتباه کردم...
----- ----- ----- ----- -----
حالم بهتره اما بدتر میشه...
+ نوشته شده در  Mon 25 Jan 2010ساعت 2:24  توسط هیچکس  | 



تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
از بهاری به بهاری دیگر...
(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  Mon 25 Jan 2010ساعت 1:46  توسط هیچکس 



دهن کوچولوتو ببند...
حالم از هر چی دروغه به هم میخوره...


+ نوشته شده در  Sat 23 Jan 2010ساعت 1:58  توسط هیچکس 



سلام!
می دونی بدجوری از تارنگارت خوشم اومد؟
اگه نمی دونی بدون باعث افتخارته!
حالا منی که طی ده دوازده سال مطالعه و تحقیق پلنگ افکنی که داشتم دارم به حال و هوای این تیپ تارنگارا یه عنایتی می کنم با این حال تو رو اصلا تو راسته احمق هایی که صرفا فضای مجازی براشون چاهیه که کثافاتشونو تخلیه کنن نمی دونم و ندیدم پس خوش به سعادتت!
اگه این داستانها و شبه داستانها از خودته که کولاکه اگرم انتخاب خودته باشه باز گلی به گوشه جمالت!
چیزه می گم اگه حالشو داشتی لطف می کنم این امکانو در اختیارت قرار می دم که بتونی برام پست الکترونیکی اونم مستقیم بفرستی تا بهت افتخار آشنایی و صد البته کسب فیض بدم!
به امید موفقیت و دیدارت
با آرزوی توفیق
یا علی
خدانگه دارت!
----- ----- ----- ----- -----
!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  Sat 23 Jan 2010ساعت 1:39  توسط هیچکس 



من چه میدونستم عشق و عاشقی چیه...
مسخره میکردم...
یهو پای آدم گیر میکنه...
کار تعطیل...
با خانواده دشمن...
با مردم عین سگ...
اونم کی...
...ا!
نمیفهمیدم...
نمیفهمیدم...
بابا... این آدم تو نیست... بفهم...
نمیفهمیدم...
ببین...
اگه من و اون با هم باشیم...
یا من اونو میکشم...
یا اون منو دق میده.....
+ نوشته شده در  Fri 15 Jan 2010ساعت 2:18  توسط هیچکس  | 



دیگه مهم نیست هر جا میری چی بپوشی
اصلا مهم نیست زنگ بزنه کی به گوشیت
مهم اینه که ...ا تو رو تو دلش کشت و
بعد رفتنت هم یه لباس تیره پوشید...

+ نوشته شده در  Fri 15 Jan 2010ساعت 2:13  توسط هیچکس 



با این خیال پوچ...
که چشم های تو...
دیوونه منه...
+ نوشته شده در  Tue 12 Jan 2010ساعت 2:26  توسط هیچکس 



آه عزیزکم!
در طالع نحسم آمده بسیار شهوتران...!
این کبریت بی خطر را تو آفریدی!
(هیچکس)
----- ------ ------ ------ ------
و تو هرگز معنای نیاز را درک نکردی...
+ نوشته شده در  Tue 12 Jan 2010ساعت 2:2  توسط هیچکس 



(خوب گوش کن چی می گم...
گفتی نمی خوای باشی از مسنجرم پاکت کنم کردم
بعد یه مدت هی آف می ذاری: هستی... دینگ... دینگ...
تو مسنجر تو بلاگم هی میای نظر می ذاری
بعد که از روی ادب جواب میدم خیال برت می داره این چرت و پرتارو میگی
خوبی؟
اصلا می دونی چی می خوای؟
من دنیا رو دارم چون اختیار خودم و افکارم رو دارم...
احتیاجی به تو ندارم که بخوام کنایه هاتم تحمل کنم...
تا امروزم به خاطر یه حس دوستی بود
که تو با دست پس می زدی با پا پیش می کشیدی...
چه جوری به خودت اجازه میدی با آدما این جور برخورد کنی؟
اصلا برای من مهم نیستی
اگرم وقت گذاشتم تایپ کردم
واسه این بود که دوست ندارم نگفته ای بمونه...
دیگه اگر خودتو کشتی ام من جواب نمی دم...
راحت باش...
دیگه ام نظر و آف نبینم...
روشنه؟؟؟
همین... بی معرفت...
خداحافظ)
------ ----- ----- ------ ------
!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  Tue 12 Jan 2010ساعت 1:59  توسط هیچکس 



حميد مصدق:
تو به من خنديدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ؟

جواب فروغ فرخ زاد:
من به تو خنديدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدی
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی دانستی باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

+ نوشته شده در  Sun 10 Jan 2010ساعت 0:43  توسط هیچکس 



گریه نمیکنم... نه این که سنگم...
گریه غرورم رو به هم میزنه...
مرد برای هضم دلتنگی هاش...
گریه نمیکنه... قدم میزنه...
+ نوشته شده در  Thu 7 Jan 2010ساعت 22:4  توسط هیچکس 



و چه دردی بزرگ تر از این
که حتی سیرن ها هم دیگر نمیتوانند وسوسه ام کنند...
(هیچکس)
+ نوشته شده در  Thu 31 Dec 2009ساعت 3:16  توسط هیچکس 



شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد...
+ نوشته شده در  Thu 31 Dec 2009ساعت 2:35  توسط هیچکس 



امشب شب آخره كه مزاحم دلت شدم
خورشيد فردا مال تو ببخش كه ع.ا.ش.ق.ت شدم...

+ نوشته شده در  Wed 30 Dec 2009ساعت 1:33  توسط هیچکس 



چرا یک لحظه با مایی
ولی فردا نمی آیی
برو ای یار هر جایی
تو را هرگز نمیبخشم...
+ نوشته شده در  Tue 29 Dec 2009ساعت 2:21  توسط هیچکس 



حالا تصور میکنم که اون چقدر مثل بقیه بوده
سرد و بافاصله
مثل خیلی آدمهای دیگه
زنها مطمئنا همه مثل همند...
+ نوشته شده در  Mon 28 Dec 2009ساعت 1:35  توسط هیچکس 



خدا رو چه دیدی... شاید با تو باشم
شاید با نگاهت از این غم رها شم
خدا رو چه دیدی... شاید غصه رد شد
دلم راه و رسم این عشقو بلد شد...

خدا رو چه دیدی... تو شاید بمونی
شاید غصه هامو تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی... شاید دل سپردی
شاید عشقمونو تو از یاد نبردی...
+ نوشته شده در  Mon 28 Dec 2009ساعت 1:34  توسط هیچکس 



برام مهم نیست چقدر باید پول بدم
من پیاده نمیشم
اونو بذار سر جاش
اونو بذار سر جاش
خوبه
ننویس
داری چی مینویسی؟
اونو بذار زمین
فقط بشین
بهت نگفتم بنویس
گفتم بزن کنار
ما اینجا میشینیم
ما میشینیم
اون پنجره...
اون نور رو اون بالا میبینی؟
نور پنجره طبقه دوم
اونی که به کنار ساختمون نزدیک تره
نور پنجره
تو کوری؟ نور رو دیدی؟
- آره
آره. تو اونو میبینی
خوبه
اون زن رو توی پنجره میبینی؟
اون زن رو میبینی؟
- آره
زن رو میبینی
خوبه
میخوام اون زن رو ببینی چونکه اون زن منه
اما اونجا خونه من نیست
اونجا خونه من نیست
تو میدونی کی اونجا زندگی میکنه؟
هان؟
تو ممکن نیست بدونی، من فقط میگم
اما تو میدونی؟
اونجا خونه یه کاکا سیاهه
به نظرت چطوره؟
من زنمو میکشم
فقط همین
من میکشمش
در این مورد چی فکر میکنی؟
گفتم در این مورد چی فکر میکنی؟
جواب نده
مجبور نیستی به هیچی جواب بدی
من اونو با یه تفنگ مگنوم 44 میلی میکشم
من یه مگنوم 44 میلی دارم
اونو با اون تفنگ میکشم
تا حالا دیدی یه مگنوم با صورت یه زن چی کار میکنه؟
داغونش میکنه
از هم میپاشوندش
این حداقل کاریه که برای صورتش میتونم بکنم
تو هیچوقت دیدی من با خودش چیکار میتونم بکنم؟
باید ببینی که یه مگنوم 44 با بدنش چیکار میکنه
چی؟
میدونم که فکر میکنی من...
اصلا حالم خوب نیست
درسته؟ فکر میکنی من حالم خوب نیست
درسته. باهات شرط میبندم که فکر میکنی من حالم اصلا خوب نیست
تو فکر میکنی من حالم خوب نیست؟
مجبور نیستی جواب بدی، من پولتو میدم...
(شاهکار اسکورسیزی – راننده تاکسی)

+ نوشته شده در  Sat 26 Dec 2009ساعت 2:13  توسط هیچکس 



دیگر نگرد...
پیدایم نمیکنی...
میگویند مرده ام...
+ نوشته شده در  Fri 25 Dec 2009ساعت 3:59  توسط هیچکس